X
تبلیغات
ابر بی باران
این آدرس وب جدیدم تو لوکس بلاگ هست که در حال ساخته.از اونجایی که در دریافت و ارسال کامنت به مشکل خوردم فعلا یا دایم معلوم نیست از اینجا رفتم.فعلا بیاین ادرس جدیدم. در ضمن من واسه بلاگفایی ها نمیتونم کامنت بدم چون کامنتم نمیره . شرمندم ولی اگه کسی کامنت داد تو وبم زیرنویس میکنم کامنتشو تا رسم ادب رو بجا اورده باشم.دوستون دارم فعلا بای.



تاريخ : بیست و هفتم اسفند 1392 | 8:54 | نویسنده : ابر بی باران(مهرزاد) |
سرکار خانم خپل و سایر دوستان و آشنایان عزیز. به جون ناقابل و بی مصرف خپل قسم به همه سر میزنم و کامنت زیاد میدم حتی میگه کامنت ارسال شده و پس از تایید ثبت میشود و ...ولی واقعا ارسال نمیشه . تو دریافت کامنت هم مشکل دارم چون خودمم تست کردم و تو نظرات وبم نرفت.به هر حال فعلا با همه تقریبا قطع ارتباطم. تا حالا چنین بلایی سرم نیومده بود.همش تقصیر خانم خپل هست که سق سیاهه و دعا کرد اینطوری شه .البته اون شوخی کرده و میشناسمش و بهترین دوست نتی منه. ولی الهی سرخودش بیاد . خپل خوابالوی بی مصرف کله پوک نادون سق سیاه میکشمت.

تاريخ : یازدهم اسفند 1392 | 17:29 | نویسنده : ابر بی باران(مهرزاد) |
 وقتی او آمد درهای قلبم را به رویش گشودم و همچون کودکی بی ریا و به دور از تزویر با آغوشی باز پذیرایش شدم.غریبه ای را که فرسنگها از من دور بود. او قدم به دنیایم گذاشت اما با سنگدلی شاخه های درخت زندگی ام را شکست . بی آنکه حتی از نگاه مهربان باغبان شرم کند . پروردگار مهربانم از آسمان نیلگونش نظاره گر بی وفایی هایش بود و صدای شکسته شدن شاخه هایم را می شنید . اما من و باغبان با محبتم حتی آفتاب و آب چشمه را به روی نامهربانی هایش نبستیم . به این امید که همرنگمان شود . اما او از جنس ما نبود . او همچون گرباد وزید شاخه هایم را شکست و شکوفه هایم را پراکند . به امید آنکه از ما فراتر رود اما ...مثل همه طوفانها مثل همه گردبادهای تلخ آمد تلخی کرد و رفت . زمستان بود و من صدای قدمهایش را روی برگهای خشک که دورتر و دورتر میشد شنیدم. و رفت حالا من و همه نهال ها و بوته ها به امید بهاری دیگر مثل بهاران سال گذشته بار دیگر به امید شکفتن دوباره به انتظار نشسته ایم ...اما نه با او ...



تاريخ : یازدهم اسفند 1392 | 15:44 | نویسنده : ابر بی باران(مهرزاد) |
دستهایت را گم کرده ام و مانده ام در چهارراه همیشگی

میان انبوه جمعیتی که می آیند و میروند.

رنگ چشمان هیچکس رنگ چشمان تو نیست.

پیش از آنکه مثل این میله آهنی بی تو آرام آرام زیر باران زنگ بزنم

بیا و چتر سرخت را باز کن بر فرا سرم.


پینوشت۱:همیشه در میان چترهایی که زیر حجم باران خیس میشوند

همیشه یکنفر فقط یکنفرچتر قرمز به دست دارد

و تو دلت میخواهد فقط در زیر آن چتر خیس نشوی

و این راز پنهانی است بین تو و خدا و باران و چتر.


پینوشت ۲:نمیدونم چرا کامنت های ارسالی دوستان

تو وبم دیده نمیشه.امیدوارم مشکل زودتر حل بشه.



تاريخ : بیست و چهارم بهمن 1392 | 10:52 | نویسنده : ابر بی باران(مهرزاد) |

آسمان دلش که می گیرد

می زند زیر همه چیز

آنچنان می ترکد بغضش

که فراموش می کندگاهی

برای چه داشت می گریست

و می گریدمی گریدمی .. گرید

تا شهری را ببردبا خودش !

من اما بغضم زیر آسمان راه پله می ترکد

و آنقدر می گریم

که فراموش کنم

آن بیرون شهری هست

که دلم برای آسمان بارانی اش

گرفته است !




تاريخ : دهم بهمن 1392 | 20:0 | نویسنده : ابر بی باران(مهرزاد) |

کمی بالا و بالا تر می روم و از بالا به خود نگاهی می اندازم

و می بینم که روی  زمین نشسته ام اما در ابعادی کوچک

 در آسمان چرخی می زنم و سیری می کنم و .... استخاره می کنم

 به روی زمین قدم می گذارم

و نفس عمیقی می کشم  عضلاتم را رها میکنم 

 افکارم را آرام و آرام  باز می کنم و دوباره استخاره میکنم

سکوت زمین مرا به مرگ دعوت می نماید

سلولهایم نفس های آخر را می کشند.             

 زمین شکاف بر می دارد و زیر پاهایم خالی می شود

طبیعت مرا فرا می خواند.

 قدم به درون می گذارم  ولی در ابعادی بزرگ 

 و دوباره استخاره میکنم

روح طبیعت سعی میکند مرا نوازش کند

 و قلبم را رام کند دوباره بالا می روم

 بالا و بالاتر این بار از بالا خودم را

می بینم که روی زمین دراز کشیده ام

 پرواز روی شانه هایم سنگینی می کند

 و آگاهی ام را گوشزد می کند

 و من دوباره استخاره می کنم

 قرآن باز می شود سوره ی تکویر

  تکبیر...تکبیر...تکبیر...



تاريخ : چهارم بهمن 1392 | 12:28 | نویسنده : ابر بی باران(مهرزاد) |

حــافظا...


میدانم هزار نفـر را پیچانــده ای !!


امــا اینبار حواست اینجــا باشد !


نیــت می کنم به نام او ...


به نام فراموش کـــردنش...


به نام راهی برای فراموش کردنش..!



پینوشت 1:

ﮔﺎﻫـﮯﺣﺘـﮯ ﺟﺮﺍﺕ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﻡ ﺭﺍﻧـﮕﺎﻩ ﮐـﻨـــﻢ

ﮐﻪ ﺑـﺒـﯿـﻨـﻢ ﺟـﺎﻡ ﺧﺎﻟﯿـﻪ ، ﯾﺎ ﻧـﻪ !؟...



پینوشت 2:

رفت ...

بی آنکه مرا به خدا بسپارد...

نمیدانم...

خدا را از یاد برده بود یا مرا؟


پینوشت 3: چه زود فراموش میشوم

انگار سالهاست که من مرده ام

اما هنوز ذهن زخمی ام

یاد تو را نشانه می رود.




تاريخ : بیست و هشتم دی 1392 | 21:20 | نویسنده : ابر بی باران(مهرزاد) |
    
 روزی از همین تلخ و شیرین روزها...
      
 نغمه آغـــــــاز خواندم.....!
      
 آغـــــــاز شدم....!
      
 آغـــــــاز کردم......!
      
 خندیدم... گریــستم.. رقصیدم... چرخیدم....
      
 پا به پایم خندید...گریست...رقصید.. چرخید...!
      
 و امروز....
      
 دوباره باز گشتم به نقطه  آغـــــــازم ....!
      
امروز او دیگر با من نیست....!!
      
 امروز.....من به این روز های رفته می گریم و....
      
 .....او به این چند تلخ روز باقی مانده می خندد...!
      
 می خندد که..
      
   _دنگ،دنـــــــگ.._ زمان می گذرد....
      
 لحظه باز گشت من نزدیک است.....(او به این می خندد !)
      
  من...

 من هم نمی دانم بخندم یانه.....!
      
           
 فقط می دانم:
      
چه بخواهم چه نخواهم،
      
 به لحظه آغـازم نزدیک می شوم...!
      
 و لحظه باز گشت من آغـاز می شود..!|!
      
 ` *`*  آغــــــــــــــــــــازم مبـــــــــــــــــارک *`*`
      
      

      
  آهای دنیا...!  با توام...! تویی که دیگر با من نیستی..
      
 تویی که به من می خندی ......
      
  امسال هم من آغـاز  کردم..

      
                     







تاريخ : بیست و یکم دی 1392 | 0:1 | نویسنده : ابر بی باران(مهرزاد) |
مثل رود ...

یک عمر ...

هر که را دوست داشتم بدرقه کردم.




تاريخ : چهاردهم دی 1392 | 22:4 | نویسنده : ابر بی باران(مهرزاد) |
طبقه سوم

بد نیست.

طبقه هفتم

تمام شهر پیداست اما کافی نیست.

طبقه دهم

نه مرا راضی نمی کند.

باید جایی بلند تر باشد.

جایی که وقتی پریدم مغزم بپاشد.

جوری که تمام خاطراتم وسط خیابان بریزد.

مثلا" بام خانه تو

همان جایی که لباسهای پسرت

پرچم عشقباریهای تو و همسرت شده.

از این بالا مرگ عاشقانه تر است.



تاريخ : هفتم دی 1392 | 21:5 | نویسنده : ابر بی باران(مهرزاد) |