ابر بی باران
 
لینک دوستان
پيوندهای روزانه
دستهایت را گم کرده ام و مانده ام در چهارراه همیشگی

میان انبوه جمعیتی که می آیند و میروند.

رنگ چشمان هیچکس رنگ چشمان تو نیست.

پیش از آنکه مثل این میله آهنی بی تو آرام آرام زیر باران زنگ بزنم

بیا و چتر سرخت را باز کن بر فرا سرم.


پینوشت۱:همیشه در میان چترهایی که زیر حجم باران خیس میشوند

همیشه یکنفر فقط یکنفرچتر قرمز به دست دارد

و تو دلت میخواهد فقط در زیر آن چتر خیس نشوی

و این راز پنهانی است بین تو و خدا و باران و چتر.


پینوشت ۲:نمیدونم چرا کامنت های ارسالی دوستان

تو وبم دیده نمیشه.امیدوارم مشکل زودتر حل بشه.

[ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 10:52 ] [ ابر بی باران(مهرزاد) ]

آسمان دلش که می گیرد

می زند زیر همه چیز

آنچنان می ترکد بغضش

که فراموش می کندگاهی

برای چه داشت می گریست

و می گریدمی گریدمی .. گرید

تا شهری را ببردبا خودش !

من اما بغضم زیر آسمان راه پله می ترکد

و آنقدر می گریم

که فراموش کنم

آن بیرون شهری هست

که دلم برای آسمان بارانی اش

گرفته است !


[ پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 20:0 ] [ ابر بی باران(مهرزاد) ]

کمی بالا و بالا تر می روم و از بالا به خود نگاهی می اندازم

و می بینم که روی  زمین نشسته ام اما در ابعادی کوچک

 در آسمان چرخی می زنم و سیری می کنم و .... استخاره می کنم

 به روی زمین قدم می گذارم

و نفس عمیقی می کشم  عضلاتم را رها میکنم 

 افکارم را آرام و آرام  باز می کنم و دوباره استخاره میکنم

سکوت زمین مرا به مرگ دعوت می نماید

سلولهایم نفس های آخر را می کشند.             

 زمین شکاف بر می دارد و زیر پاهایم خالی می شود

طبیعت مرا فرا می خواند.

 قدم به درون می گذارم  ولی در ابعادی بزرگ 

 و دوباره استخاره میکنم

روح طبیعت سعی میکند مرا نوازش کند

 و قلبم را رام کند دوباره بالا می روم

 بالا و بالاتر این بار از بالا خودم را

می بینم که روی زمین دراز کشیده ام

 پرواز روی شانه هایم سنگینی می کند

 و آگاهی ام را گوشزد می کند

 و من دوباره استخاره می کنم

 قرآن باز می شود سوره ی تکویر

  تکبیر...تکبیر...تکبیر...

[ جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 12:28 ] [ ابر بی باران(مهرزاد) ]

حــافظا...


میدانم هزار نفـر را پیچانــده ای !!


امــا اینبار حواست اینجــا باشد !


نیــت می کنم به نام او ...


به نام فراموش کـــردنش...


به نام راهی برای فراموش کردنش..!



پینوشت 1:

ﮔﺎﻫـﮯﺣﺘـﮯ ﺟﺮﺍﺕ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﻡ ﺭﺍﻧـﮕﺎﻩ ﮐـﻨـــﻢ

ﮐﻪ ﺑـﺒـﯿـﻨـﻢ ﺟـﺎﻡ ﺧﺎﻟﯿـﻪ ، ﯾﺎ ﻧـﻪ !؟...



پینوشت 2:

رفت ...

بی آنکه مرا به خدا بسپارد...

نمیدانم...

خدا را از یاد برده بود یا مرا؟


پینوشت 3: چه زود فراموش میشوم

انگار سالهاست که من مرده ام

اما هنوز ذهن زخمی ام

یاد تو را نشانه می رود.


[ شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ ] [ 21:20 ] [ ابر بی باران(مهرزاد) ]
    
 روزی از همین تلخ و شیرین روزها...
      
 نغمه آغـــــــاز خواندم.....!
      
 آغـــــــاز شدم....!
      
 آغـــــــاز کردم......!
      
 خندیدم... گریــستم.. رقصیدم... چرخیدم....
      
 پا به پایم خندید...گریست...رقصید.. چرخید...!
      
 و امروز....
      
 دوباره باز گشتم به نقطه  آغـــــــازم ....!
      
امروز او دیگر با من نیست....!!
      
 امروز.....من به این روز های رفته می گریم و....
      
 .....او به این چند تلخ روز باقی مانده می خندد...!
      
 می خندد که..
      
   _دنگ،دنـــــــگ.._ زمان می گذرد....
      
 لحظه باز گشت من نزدیک است.....(او به این می خندد !)
      
  من...

 من هم نمی دانم بخندم یانه.....!
      
           
 فقط می دانم:
      
چه بخواهم چه نخواهم،
      
 به لحظه آغـازم نزدیک می شوم...!
      
 و لحظه باز گشت من آغـاز می شود..!|!
      
 ` *`*  آغــــــــــــــــــــازم مبـــــــــــــــــارک *`*`
      
      

      
  آهای دنیا...!  با توام...! تویی که دیگر با من نیستی..
      
 تویی که به من می خندی ......
      
  امسال هم من آغـاز  کردم..

      
                     





[ شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۲ ] [ 0:1 ] [ ابر بی باران(مهرزاد) ]
مثل رود ...

یک عمر ...

هر که را دوست داشتم بدرقه کردم.


[ شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۲ ] [ 22:4 ] [ ابر بی باران(مهرزاد) ]
طبقه سوم

بد نیست.

طبقه هفتم

تمام شهر پیداست اما کافی نیست.

طبقه دهم

نه مرا راضی نمی کند.

باید جایی بلند تر باشد.

جایی که وقتی پریدم مغزم بپاشد.

جوری که تمام خاطراتم وسط خیابان بریزد.

مثلا" بام خانه تو

همان جایی که لباسهای پسرت

پرچم عشقباریهای تو و همسرت شده.

از این بالا مرگ عاشقانه تر است.

[ شنبه هفتم دی ۱۳۹۲ ] [ 21:5 ] [ ابر بی باران(مهرزاد) ]
امروز روز مرگ من است .مرگ احساسم مرگ عاطفه هايم

مرگ دل شكسته ام و مرگ روح خسته ام.

امروز او مي رود شايد به اجبار ولي مي رود او مي رود

و مرا با يك دنيا غم به جا مي گذارد.

فكر اينكه بعد از اين بي او سر كنم ديـوانه ام مي كند.

او مي رود بي آنكه بداندیا باور کند

به حد پرستش دوستش داشتم.

آه... زمانه چه بگويم ؟چگونه نفرينت كنم كه

آخرين بازيت را هم با من كردي و تير خلاصي را

به روح خسته ام فرود آوردي.

چرا كه تنها دلخوشي ام را از من بي رحمانه ستاندي

ولي هر كه نداند تو كه خوب ميدانستي كه

او هديه اي بود كه تنها خدا براي من

فرستاده بود پس چرا تنها مايه دلخوشي ام را از من ستاندي ؟

چرا؟؟؟ شايد امروز براي گفتن و نوشتن دير باشد

ولي فردا ديرتر است بايد بگويم مي خواهم سكوت را بشكنم.

ببخش اگر دستانم مي لرزد

لرزشش نه به خاطر ترس كه به خاطر آخرين وداع است.

دل از اين همه دودلي جدا كن و برايم حتي يك قطره اشك هم مريز

و يادم را از همه صفحه هاي زندگيت پاك كن.

نمي خواهم هيچ گاه در انتظارم بماني سخت است بگويم ،نه !

مرگ است ولي مي گويم:خداحـافظ....

هنوز نيامده بايد خداحافظي كرد.

مي دانم كه تقصير از تو نيست

آخر فرشته ها هيچ گاه گناهكار نمي شوند.

تو هميشه بي تقصيري ،بي تقصير و بزرگ

مثل عشقمان. تقصير از من است.

تقصير از تقدير من است.

ولي هيچ گاه پشت سرت را نگاه نكن

چرا كه من براي خداحافظي با تو

نه دست كه دل تكان مي دهم .

اندكي بمان و آهسته تر تا دلتنگي چشمانت را

به تو پس دهم تا كه بهانه اي براي ماندن نداشته باشي...

نفرين به فرسنگهاي ميانمان

كه ظالمانه قاتل وصال قلبهايمان شدند.

نفرين به من نفرين به دلتنگي هاي من

و نفرين به روزهاي بي تو ماندن من

نفرين به قلب سياه من كه ميزبان تو شد.

قلبي كه رسم ميهمان نوازي ندانست

ولي امروز قلبت را آورده ام كه پس دهم .

ببخش اگر كمي شكسته شده است

آخر ميهمان قلبي بوده است كه

رسم ميهمان نوازي نمي دانسته است.

قلبت را به دست زمان بسپار تا

اندكي زخمهايش را تسلي بخشد

و بعد از آن به دست كسي بسپارش

كه جاي زخمهاي كهنه اش را مرهمي شفا بخش نهد.

نمي دانم چگونه از تو بخواهم

ولي اين آخرين خواهش يك پيمان شكن است:

تمام خاطراتم را از خاطرت محو كن

و مرا به دست فــراموشي بسپار....فقط همين.

آخر ديگرچه نيازي به خاطرات و يادو يادگارهاي غارتگري چون من

كه عشقت را غارت كرد داري؟؟؟؟؟؟


[ پنجشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۲ ] [ 22:54 ] [ ابر بی باران(مهرزاد) ]

داشتم جدول حل میکردم دیدم نوشته ابر بی باران.

حسودیم شد با خودم مشورت کردم

و به این نتیجه رسیدم عنوان وبمو بذارم ابر بی باران.

حالا با شما مشورت مینمویم.

اخه اون موقع بهتون دسترسی نداشتم.

ابر بی باران بذارم باشه یا نه؟

نظرتون چیه؟

الف-موافقی

ب- مخالفی

ج-نمیدونی اسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ

[ شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲ ] [ 16:32 ] [ ابر بی باران(مهرزاد) ]
دلم از دنیای پست و سنگی آدمها گرفته

چمدانم را می بندم آهنگ سفر کرده ام.

 نمی دانم به کجا باید رفت  ولی میدانم تصمیم سفر دارم.

 پا به داخل کوچه می گذارم از بی احساسی مردم  سردم می شود....

به هر کوچه که می رسم عشق را  سنگسار می کنند.

به عابری می گویم:هوای کثیفی است!

- دود را می گویی؟ سری تکان می دهم.

می گوید: دود اگزوز است.

می خندم ولی خوب می دانم دود اگزوز نیست.

 دودی است که از آتش دلهای سنگی بر خاسته

به راهم ادامه می دهم. مردی روی گاری دورنگی می فروشد .

سرش حسابی شلوغ است.

 کمی جلوتر عابری صداقت را زیر پایش له می کند.

چندشم می شود.....صورتم را بر می گردانم تا نبینم

اما مگر می شود؟! نزدیک مغازه ای می ایستم

 مردی سه بسته خیانت می خرد.

قدم هایم را تند می کنم و به سرعت دور می شوم.

اشکهایم سرازیر می شود.

 شاعری شعر غم می سراید.

شوریدگی ام رامی بیند:چه می خواهی؟

پاسخ می دهم: محبت!

پوزخندی می زند:نیست!سالهاست افسانه شده.

 از او جدا می شوم.کمی جلوتر پسری عاطفه را تنبیه می کند

پای سفرم می شکند

به راستی شما بگویید به کجا سفر کنم؟؟؟؟؟

 

[ سه شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۲ ] [ 23:14 ] [ ابر بی باران(مهرزاد) ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند که موجی

رود گوشه ای ، دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل می سراید

که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی برآنند کاین مرغ زیبا

کجا عاشقی کرد، آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

روزی چو از آغوش دریا برآید

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش وا کن

که می خواهد این قوی تنها بمیرد
☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂
حرفهائی هستند که

اگر نگویی می میری

اگر بگویی می میرند !

تا ابد در دلت می مانند

و با تو زندگی میکنند

بی آنکه گفته شوند . . .
☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂
اگــه میبینی هــنوز تنــهام !
بــخاطر عــشــق تــ ــو نیــست . . .
مــ ــن فــقط مـﮯ تــرسم . . .
مـﮯتــرســم . . .
هــمهـ مثــل تــ ــو بــاشــند !
☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂
گـل یا پــوچ؟
دستت را باز نکن ، حســم را تباه مکــن
بگذار فقط تصــــــور کنم ...
که در دستانت برایـــم
کمی عشق پنهـــان است ...
☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂
هیچ نبود
آدمش کردم
با تعریفهای من شخصیت پیدا کرد
غرورش را مدیون من است
زیاد مغرور شد
زیــآد از خـــوبــﮯهای نَــداشته اَش
بَــرآیش گـ ُــفَتم
باور کـَــرد ومـَــرا کوچک دید
و رفت!!
☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂
سَختت است
اتفاقی را انتظار بکشی
که خود هم بدانی
دَر رآه نيست...!!!
☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂
گریه ام میگـــــیرد
وَقتــــــی مـــــــیبینم
او کِــــه همهِ دنــــــــیایِ من بـــود
مــــِنتِ دیگــــری را میکِشد
☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂
می روم…به کجا؟
نمی دانم ….
حس بدی ست… بی مقصدی!
کاش نه باران بند می آمد…
نه خیابان به انتها می رسید
☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂
مدتی است فکرم درد می کند...
دکتر ها می گویند:
توده ای از حرفهای ناگفته در سر دارم
☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂
تـــو چـه می فهمی ...!
حــال و روز کسی را که
دیگر هــــیـــــچ نگاهی
دلــش را نمی لرزانـد ...!
☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂

امکانات وب

دریافت کد بستن راست کلیک در وبلاگ