صدای باد می آید تو رفته ای.


پنجره ها را می بندم

 

و در گوشه انزوای تنهایی ام برای کودک بی قرار دلم قصه عشق را می خوانم.

 

 بهانه ات را می گیرد  به پیراهنی آرامش می کنم   پیراهنی که هنوز بوی عشق می دهد.

 

در کوچه باد می آید  و من نگران شاخه های ظریف درختانم .

 

نگران رهگذرانی که سرگردانند

 

 نگران کودکی که شمع می فروشد

 

 نگران پسر بچه خیابان گردی که باد فال هایش را به یغما می برد

 

نگران مردی که دستان خالی از عشقش  نمی گذارد به خانه بازگردد

 

 نگران زنی که بی پناهی  او را به کوچه های غربت و بی کسی می کشد

 

 نگران دخترکی که از تقدیر خود فرار میکند.

 

  باد هیاهویش بلندتر می شود و لالایی من   شبیه چیزی به فریاد... 

 

می ترسم  مرگ نزدیک می شود   خودش را به پنجره می زند.

 

باد می خواهد او را به من برساند  و من از این وصال می ترسم.

 

کودک تنهای دلم  از ترس به خود می لرزد.

 

لالایی ام  تمام می شود.

 

 گویی پایان قصه عشق همین جاست.

 

  مرگ گونه های تنهایی ام را خواهد بوسید.

 

 نگرانی ها به پایان می رسد.

 

گویی اینجا پایان خط است.

 

 یک نفر فردا روی شانه های خسته عشق

 

  راهی دورترین نقطه شهر می شود.

 

دور می شود خاک می شود و فراموش می شود... 

 

 

    

 



تاريخ : سی ام تیر 1393 | 23:25 | نویسنده : ابر بی باران(مهرزاد) |

در بهاري زيبا كه خداوند در احساس جهان جاري بود

 و درختان پر از انگيزه براي بودن

 من و تو مست بهار  روي آن نيمكت زير چنار

 هر دو چشمانم خيس و دو چشمانت شاد

 با صدايي آرام   توي گوشم گفتي دوستت خواهم داشت

 من به تو خنديدم و تو سرمست تر از گنجشكان

باز در گوشم گفتي آرام

"فاش مي گويم و از گفته خود دلشادم ،

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

سيل شد اشكانم و فقط باريدم

 تو ولي مي خنديدي به همه دلهره هاي

من و چشمان پر از سيلابم

من برايت خواندم  دوستت خواهم داشت

 بيشتر از همه آدم ها  بيشتر از دنيا  بيشتر از همه ثانيه ها

 رعد و برقي زد و باران باريد

خيس باران بهار و دو چشمانم خيس

 و تو آرام به من مي گفتي  دوستت خواهم داشت

من به تو خنديدم و تو فرياد زدي  دوستت خواهم داشت 

 لحظه ها بگذشتند  روزها از پس هم

 و تو هر روز به من مي گفتي  دوستت خواهم داشت

 و دل كوچكم آرام فقط مي باريد

 و تو لبخند به چشمان سياهت

  و دلت قرص تر از ماه ، به من مي گفتي

 مهربانم ، دوستت خواهم داشت

 چند سالي بگذشت

 همه گنجشكان مست  و دو چشمانم خيس

 مي نشينم بي تو  روي آن نيمكت زير چنار

 خبري از تو و چشمانت نيست  خبري از لب خندانت نيست



خسته از ثانيه ها  باز دنبال همان دوستت دارم ها



تو كجايي امروز كه بگويي دوستم خواهي داشت

 
راستي دوستم داري يا خواهي داشت؟



من ولي دوستت مي دارم  بيشتر از همه آدم ها

 
بيشتر از دنيا  بيشتر از همه ثانيه ها

 

 images.jpg

 



تاريخ : هفدهم تیر 1393 | 21:8 | نویسنده : ابر بی باران(مهرزاد) |

باز امشب چشم به آسمان دوخته ام

 

باز امشب گوش به صدای بال کبوتران می سپارم

 

 تا شاید ٬ صدای بال تو را هم بشنوم

 

باز امشب تمام حرف ها و درددلهایم

 

را در قفس سینه ام محبوس کرده ام...


خیلی وقت است که دیگر به خوابم نمی آیی


خیلی وقت است که شبانگاهان گلهای بالش من

 

 رنگ اشک به خود می گیرند

 

رفتی ...خیلی زود ...بدون هیچ خبری ...

 

تنها یادگار من از تو ٬ نقش غروبی است

 

که تو را با خود برد...


باغ زندگی ام خزان شد اشک چشمانم خشک شد

 

سکوتم رنگ بغض گرفت

 

تو رفتی   خیلی زود ...

 

من پروازت را با حسرت به تماشا نشستم

 

من هم آغوشی فرشتگان با تو را به قاب گرفتم

 

من مسیر معراجت را تا  نزدیکی ستارگان ٬ دنبال کردم

 

تو رفتی و من به همزبانی آینه ها عادت کردم

 

تو رفتی و گوش من دیگر آواز زندگی را نشنید

 

تو رفتی و دستانم سرد شد...

 

دنياي من! آخرین خیال نگاهت را در قلبم به یادگار دارم

 

خوشحالم که لبخند می زنی ...

 

دنياي من!  بیا و ببین که قلب من برای دیدنت پرپر می زند

 

بیا و ببین که غم ندیدن تو  چه بر سر شبهایم آورده است

 

بیا و ببین که دیگر هیچ ستاره ای  به من لبخند نمی زند

 

بیا و ببین که احساسم را نامهربانان به غارت بردند

 

بیا که خیلی وقت است دلتنگ چشمانت هستم

 

باز امشب من ام و خیال تو

 

می خواهم فردا آن خاکی که تو را

 

 در آغوش گرفته است ٬ اشکباران کنم...

 

می خواهم فردا بیایم و به خاک  التماس کنم که رهایت کند...

 

می خواهم فردا به سوگ  دومین سالگرد عروجت بنشینم.

 


دنياي من!  می دانم که این اواخر خیلی دلتنگ شده بودی

 

می دانم...دیگر بازی بس است!

 

من نتوانستم پیدایت کنم!اصلا من باختم!

 

باز هم تو بردی!بیا بیرون... بگذار اینبار من قایم شوم...

 

اصلا این بازی خوب نیست!  بیا یه بازی دیگه کنیم!!!

 

باز هم گوش می سپارم  شاید صدای بالهایت را بشنوم...

 

images.jpg



تاريخ : سی ام خرداد 1393 | 10:35 | نویسنده : ابر بی باران(مهرزاد) |

می خواهم مدتی با خودم قهر بکنم

 

و این آلوده سالهای سال را  به حال خویش رها کنم.شاید باز به خود آید

 

واین چنین آسیمه سر،خود را  به خمار نگاهی نبازد.

 

این همه شهر آشوبی  و این همه دیوانه سری  از وسعت ظرف تحمل من فزونتر است.

 

من کم آورده ام.من جلوی این دل غول آسا  که از غم دنیا سیر نمی شود  کم اورده ام!

 

می خواهم یک شکم سیرآرامش بخورم  می خواهم یک لیوان پرسکوت سر بکشم.

 

از همه خسته ام!انگار برای همه تا لحظه  گفتن "دوستت دارم" معنا داشته باشی

 

و بعد از آن قصه هاست که مکرر می گردند.  و روی هاست که از تو برگرداننده می شوند.

 

می خواهم مدتی با مردم زمانه قهر کنم.  و به کارهای کثیفشان بیندیشم.

 

شاید من هم مثل آنها وارد این بازی گردم.

 

این کابوس هر روزه من  به مشتی آب از سر من نمی پرد.

 

این کابوس نیازمند سیلی محکم مادرم است.

 

تا از آن برخیزم و به خود خودم باز آیم.

 

آه امشب ،یلدای تابستانه من است  گویی شب، هزاران شب تاریک    را قورت داده باشد!

 

انگار عقربه های ساعت  به صفحه آن چسب شده باشد 

 

گویی حتی خدا آدرس و شماره  خانه دل من را   موقع آمدن در جوی آب انداخته باشد!

 

نمی دانم گویی همه زنگ ها زنگ زده باشند  و همه صداها صامت گشته باشند.

 

هر چه است من امشب کم آورده ام!  و به هر گوشه اطاقم که می نگرم خالیست!

 

خالی مثل گورهای رزرو شده ای که   لحظه رسیدن جسدی را انتظار می کشند.

 

و هر عکس آویخته شده در آن  یاد آور طناب داریست که روزانه این مردم

 

 بر گردن قلوب یکدیگر می آویزند.

 

امشب حتی به آیینه جلوی خودم هم نگاه نمی کنم

 

که از خودم می ترسم.

 

از چهره رنجور خود که هر روزی خطی  دگر برآن کشیده می شود بیزارم.

 

و می دانیدآنقدر با خودم قهرم  که حتی نمی خواهم ریخت خودم را ببینم.

 

می خواهم بخوابم شاید باز خواب کابوس ببینم

 

  -هر چند ترسناک_تا از این کابوس واقعی زندگی  ساعاتی شاید رهایی یابم.

 

از این مردمی که جور آنها تمام  کابوس های کودکی ام را زهر ترک می کند.

 

آه!امشب چقدر ازرویای آرامش بخش تو دورم!

 



تاريخ : شانزدهم خرداد 1393 | 16:32 | نویسنده : ابر بی باران(مهرزاد) |
سلام لطف کنین آپهای اخیرمو بخونین بعد درباره غیبتم قضاوت بنمویین.بخدا دلم واسه همتون تنگ شده.به دلیل تغییر محل سکونت ای دی اس ال فعلا ندارم.با گوشی به بلاگفا هایی ها هم نمیشه کامنت داد.فقط میتونم کامنتاتون رو زیرنویس کنم.البته یه وب دیگه تو لوکس بلاگ زدم که هنوز سر و شکل واقعی نگرفته.ولی با بلاگفایی ها فقط میشه کامنتا رو زیروویس کرد.شک نکنین بعد رفع مشکل تلافی میکنم.هرکی دوس داشت حذفم کنه بکنه ولی صبر بنبویید.در ضمن دوستای واقعی روشناختم که یه درصدم نشداین همه سر میزدم و کامنت میدادم.....ای روزگار.خپل تو چرا؟سیمین کجایی؟فاطمه ممنون و...........ولی تورو خدا اول متن رو بخونین بعد قضاوت کنید.همتون رو دوس دارم.فعلا بای آجی ها و داداشای گلم.

تاريخ : ششم اردیبهشت 1393 | 9:34 | نویسنده : ابر بی باران(مهرزاد) |
سرکار خانم خپل و سایر دوستان و آشنایان عزیز. به جون ناقابل و بی مصرف خپل قسم به همه سر میزنم و کامنت زیاد میدم حتی میگه کامنت ارسال شده و پس از تایید ثبت میشود و ...ولی واقعا ارسال نمیشه . تو دریافت کامنت هم مشکل دارم چون خودمم تست کردم و تو نظرات وبم نرفت.به هر حال فعلا با همه تقریبا قطع ارتباطم. تا حالا چنین بلایی سرم نیومده بود.همش تقصیر خانم خپل هست که سق سیاهه و دعا کرد اینطوری شه .البته اون شوخی کرده و میشناسمش و بهترین دوست نتی منه. ولی الهی سرخودش بیاد . خپل خوابالوی بی مصرف کله پوک نادون سق سیاه میکشمت.

تاريخ : یازدهم اسفند 1392 | 17:29 | نویسنده : ابر بی باران(مهرزاد) |
 وقتی او آمد درهای قلبم را به رویش گشودم و همچون کودکی بی ریا و به دور از تزویر با آغوشی باز پذیرایش شدم.غریبه ای را که فرسنگها از من دور بود. او قدم به دنیایم گذاشت اما با سنگدلی شاخه های درخت زندگی ام را شکست . بی آنکه حتی از نگاه مهربان باغبان شرم کند . پروردگار مهربانم از آسمان نیلگونش نظاره گر بی وفایی هایش بود و صدای شکسته شدن شاخه هایم را می شنید . اما من و باغبان با محبتم حتی آفتاب و آب چشمه را به روی نامهربانی هایش نبستیم . به این امید که همرنگمان شود . اما او از جنس ما نبود . او همچون گرباد وزید شاخه هایم را شکست و شکوفه هایم را پراکند . به امید آنکه از ما فراتر رود اما ...مثل همه طوفانها مثل همه گردبادهای تلخ آمد تلخی کرد و رفت . زمستان بود و من صدای قدمهایش را روی برگهای خشک که دورتر و دورتر میشد شنیدم. و رفت حالا من و همه نهال ها و بوته ها به امید بهاری دیگر مثل بهاران سال گذشته بار دیگر به امید شکفتن دوباره به انتظار نشسته ایم ...اما نه با او ...



تاريخ : یازدهم اسفند 1392 | 15:44 | نویسنده : ابر بی باران(مهرزاد) |
دستهایت را گم کرده ام و مانده ام در چهارراه همیشگی

میان انبوه جمعیتی که می آیند و میروند.

رنگ چشمان هیچکس رنگ چشمان تو نیست.

پیش از آنکه مثل این میله آهنی بی تو آرام آرام زیر باران زنگ بزنم

بیا و چتر سرخت را باز کن بر فرا سرم.


پینوشت۱:همیشه در میان چترهایی که زیر حجم باران خیس میشوند

همیشه یکنفر فقط یکنفرچتر قرمز به دست دارد

و تو دلت میخواهد فقط در زیر آن چتر خیس نشوی

و این راز پنهانی است بین تو و خدا و باران و چتر.


پینوشت ۲:نمیدونم چرا کامنت های ارسالی دوستان

تو وبم دیده نمیشه.امیدوارم مشکل زودتر حل بشه.



تاريخ : بیست و چهارم بهمن 1392 | 10:52 | نویسنده : ابر بی باران(مهرزاد) |

آسمان دلش که می گیرد

می زند زیر همه چیز

آنچنان می ترکد بغضش

که فراموش می کندگاهی

برای چه داشت می گریست

و می گریدمی گریدمی .. گرید

تا شهری را ببردبا خودش !

من اما بغضم زیر آسمان راه پله می ترکد

و آنقدر می گریم

که فراموش کنم

آن بیرون شهری هست

که دلم برای آسمان بارانی اش

گرفته است !




تاريخ : دهم بهمن 1392 | 20:0 | نویسنده : ابر بی باران(مهرزاد) |

کمی بالا و بالا تر می روم و از بالا به خود نگاهی می اندازم

و می بینم که روی  زمین نشسته ام اما در ابعادی کوچک

 در آسمان چرخی می زنم و سیری می کنم و .... استخاره می کنم

 به روی زمین قدم می گذارم

و نفس عمیقی می کشم  عضلاتم را رها میکنم 

 افکارم را آرام و آرام  باز می کنم و دوباره استخاره میکنم

سکوت زمین مرا به مرگ دعوت می نماید

سلولهایم نفس های آخر را می کشند.             

 زمین شکاف بر می دارد و زیر پاهایم خالی می شود

طبیعت مرا فرا می خواند.

 قدم به درون می گذارم  ولی در ابعادی بزرگ 

 و دوباره استخاره میکنم

روح طبیعت سعی میکند مرا نوازش کند

 و قلبم را رام کند دوباره بالا می روم

 بالا و بالاتر این بار از بالا خودم را

می بینم که روی زمین دراز کشیده ام

 پرواز روی شانه هایم سنگینی می کند

 و آگاهی ام را گوشزد می کند

 و من دوباره استخاره می کنم

 قرآن باز می شود سوره ی تکویر

  تکبیر...تکبیر...تکبیر...



تاريخ : چهارم بهمن 1392 | 12:28 | نویسنده : ابر بی باران(مهرزاد) |