من عقابی بودم که نگاه یک مار

سخت آزارم داد

بال بگشودم و سمتش رفتم

از زمینش کندم

به هوا آوردم

آخر عمرش بود که فریب چشمش، سخت جادویم کرد

در نوک یک قله، آشیانش دادم

که همین دل رحمی، چه بروزم آورد

عشق، جادویم کرد

زهر خود بر من ریخت

از نوک قله زمین افتادم

تازه آمد یادم، من عقابی بودم...

20613566346744468705.jpg



تاريخ : بیست و دوم مهر 1393 | 22:24 | نویسنده : مهرزاد |

 بازي شروع شد گرگم به هوا!

 

تو گرگ بودي  و من چه زود خرشدم

 

گرگ بلا بود و خر را به چنگ آورد........

 

بازي اول را تو بردي

 

بعد قايم موشک بازي کرديم.

 

تو پنهان شدي ومن گشتم

 

با چشماني بسته در تاريکي  به دنبال تو مي گشتم

 

به دنبال رد پايت به دنبال صداي کفشهايت

 

بارها زمين خوردم و بلند شدم

 

و تو از پشت سر ميخنديدي

 

به چشمان بسته ام  ودست هاي در هراسم

 

بازي دوم را هم تو بردي

 

همبازي قديمي....حالا نوبت من است

 

من گرگ مي شوم گرگ!

 

چشمانت را مي بندم

 

و تو مي گردي به دنبال رد پايم ......

 

به دنبال صداي کفشهايم

 

اما افسوس  وقتي که چشم هايت را باز کني

 

من را نخواهي ديد

 

زيرا که من کفشهايم را در آورده ام

 

و پا برهنه گريخته ام

 

و با همبازي جديدم  دور شده ام خيلي دور

 

 

 



تاريخ : نهم مهر 1393 | 22:28 | نویسنده : مهرزاد |

 

روزگاری در کنج خانه عاشق بودم

 

کودکی عاشقم بود و مرا دردی نبود

 

 سالیان بعد در کنج زباله گریه کردم

 

 که چرا کودک دیگر عاشقم نیست

 

زندگی یعنی کنج نشینی

 

حتی من عروسک نیز

 

 فریب چشمان آن کودک به ظاهر

 

معصومی را  خوردم که شبها

 

مرا در کنارش می خواباند

 

 و دوسم داشت و دست نوازش

 

بر سرم می کشید...

 

 

پ ن:شاید مسخره باشه واستون

 

 ولی من عروسک و اشياء تزئيني

 

رو خیلی دوست دارم



تاريخ : بیست و ششم شهریور 1393 | 18:44 | نویسنده : مهرزاد |

آری ! من می میرم و آرزوی دیدار دوباره ات  را با خود به گور می برم ...

 

لباسی سفید بر تنم می پوشانند و مرا به خوابی آرام دعوت می کنند

 

دستهایم را به روی هم و بر روی سینه ام می گذارند ...

 

پاهایم را در کنار هم ...چشمانم را می بندند ...دهانم را می بندند ...

 

و آنگاه تمام بدنم رادر میانپارچه ای سفید می پوشانند

 

دستهایم دیگر توان باز شدن ندارندتا آغوشم را برایت باز کنم

 

نه توان باز شدن دارند و نه توان تکان خوردن

 

تا دوباره برایت دست تکان دهم ...

 

پاهایم بی حرکت است ،و نمی توانم به دنبالت بدوم ...

 

چشم هایم بسته استو هیچ نمی توان دید

 

دهانم بسته استو هیچ نمی توان گفت ...

 

باور نمی کنم !

 

سالها در انتظارت ،چو شمعی سوختم و آب شدم



سالها از دوریت نالیدمو اشک همراه همیشگیم شده بود

 

اما حالاكه نه می توان گریستو نه میتوان حرف زد

 

تو رو به روی من ایستادی ؟به من می نگری ؟ تو گریه می کنی ؟

 

خدایا ! این دنیا چقدر کوچک است

 

بدن خسته ام را روی دستها  به سوی آرامگاه ابدیم می برند

 

می ترسم اما خوشحالم ...

 

می ترسم  چون باید سفری جدید آغاز کنم

 

و خوشحالم چرا که دیگراز این همه  خستگی و انتظار راحت شدم

 

نام مرا صدا می زند ...یکی مرا تکان می دهد ...

 

یکی فریاد می زند و گریه می کند

 

...اما تو !تو ! اجازه ورود بهحریمم را نداشتی

 

بالاخره زمان آن رسید کهتو هم بخواهی مرا ببینی و به تو اجازه داده نشود .

 

حال میفهمی که من چه کشیدمو هیچ بر زبان نیاوردم ؟

 

آری ! تو نامحرمی و نمی توانی در میان جمع محرمان حاضر شوی

 

و به نظارهچهره خسته من بنشینی

 

یکی سنگ برروی من می گذارد

 

و یکی با ناله می گوید :

 

سنگ بر صورت پسرم مگذار ...او طاقت تاریکی ندارد ...

 

آه ...........کاش می دانستی که من

 

مدتهاست  در تاریکی و تنهایی به سرمی برم

 

ومن در تاریکی غرق شدم !

 

ا ما تاریکی که امید آمدن نوررا در دلم روشن می ساخت

 

صدای ريخته شدن خاکبر روی سنگ را می شنیدم !

 

آری ! کار تمام شد ...

 

و دیگر محرم و نامحرممی توانستند  بر سر مزارم حاضر شوند

 

مدتی گذشت ...می دیدم ... آری دیگر می دیدم ...

 

می توانستم بگویم ... بگریم ... لبخند زنم ... راه روم ...

 

مادرم را از رویخاک مزارم بلند کردند

 

و با هر سختی با خود بردند ...همه رفتند ...اما !تو چرا ماندی ؟!!

 

تو چرا نمی روی ؟!! برو ! برو و همانگونه کهتا کنون بدون من زندگی کردی



زندگی خود را ادامه بده ...

 

برایم نه جالب است و نه غم انگیز



که تو اینگونه در کنار مزار منزانو زده ای و گریه می کنی

 

و گلهای روی مزارم را پرپر می کنی

 

خبر نداری که گل وجودم را هم اینگونه پرپر کردی ...

 

اما نه !دلم به درد آمده !ای کاش زودتر از اینها می آمدی

 

تا می دیدی کهاز بس انتظار کشیدمو از دوریت نالیدم

 

و گریستم به چه روزی افتادم ...

 

من ! همانی که روزی او را ماه خود می نامیدی

 

به ستاره کم سوییمبدل شده بودم ...

 

گریه کن ! گریه کنکه هر چه اشک بریزی  باز هم کم است.

 

چرا که من یک عمر برایت گریستم

 

اما مهم نیست ...عشق فراتر از این حرفهاست ...

 

می بخشمت و برایت آرزویخوشبختی می کنم ...

 

حال برو ...اما باز هم به سراغم بیا

 

چرا که اینجا دیگر عکسیاز تو در دستم نیست

 

تا شب و روز بدان خیره شوم ...

 

خودت بیا که دلتنگی ،بیش از این بر جانم چنگ نیندازد ...

 

خداحافظ ... آسوده می شوم ...

 

مرا آرام به درون قبر می فرستند ...

 

خداحافظ تمام زندگیم

 

 

 

 

 پینوشت:وبلاگهایی که مدتها آپ نکرده بودن یا به وبم نیومدن و کامنت نذاشتن بیش از  یکصد تا وبلاگ فعلا حذف شدن و یکسری هم بزودی حذف میشن.البته این حذف وبلاگها دائمی نیست و اگه به نت برگشتن و دوست داشتن ادامه بدن همبلاگی بودن رو اطلاع بدن تا دوباره لینکشون کنم دوست هم نداشتن حلالم کنن و منو حذف کنن.از هیچ کس دلخوری ندارم و امکان مجدد لینک صددرصد وجود داره .ولی وقتی کسی یکساله وبشو اپ نکرده و سرنمیزنه مجبورم حذفش کنم تا به وبهای دیگه بیشتر سربزنم.بعضیا هم میرن جاهای دیگه سرشون گرمه و بی خیال بلاگفا شدن. پس خونه تکونی منطقی بود.ضمنا" لیست وبلاگهای حذف شده فعلا" رو هم میذارن تا نگردن دنبالش.امیدوارم حلالم کنین.

 

 

 



تاريخ : بیست و هشتم مرداد 1393 | 22:6 | نویسنده : مهرزاد |

  مرا به یاد بیاور , وقتی كه رفته ام !

 و رهسپار سرزمین سكوت شده ام,

 وقتی كه دیگر نمی توانی دستم را  در دست بگیری

 ومن نمی توانم میان ماندن و رفتن,دودل باشم.

 به یاد بیاور مرا وقتی كه دیگر نمی توانی

 برنامه ی روزهای آینده را برایم بگویی,

 تنها مرا به یاد بیاور

 دیگر برای هر حرف یا نیایشی دیر است

 و اگر زمانی مرا از یاد بردی 

 و سپس باز به یاد آوردی اندوهگین نباش .

 درمسیر راه من امروز  کسی پیدا شد

 کسی که حرفی زد  ،کسی که رازی داشت،

 کسی که نامش را آهسته سرداد

 چشمش از هزار قصه خبر داد ،کسی که خواست قسمت کند

 با من درونش را،به نظر کمی شاد می نمود

 و شاید غمهایش را  زیر چهره اش می سوزاند

 نه عبوس بود و نه زیبا،تنها یک لحظه از زندگی بود

 لحظه ای همچون یک اتفاق

 لحظه ای که می گذشت  و اتفاقی که می افتاد

 نه خوشحال بودم از این حادثه  نه اندوهگین

از سرنوشتی  که رقم می خورد

مانده بودم میان راه ،که چه می شود آیا

می خواستم رها شوم  ،رها از همه چیز ، رها از همه کس

 راه درست را نمی دانستم

 و پشیمانی فردا را به یاد می آوردم

 چقدر سخت طی می شود این روزها،روزهای تنهایی من

 روزهایی که در هیچ جمله و کتاب  و خیالی نمی گنجد

 تنها من می دانم و بس  و تو هرگز ، هرگز، هرگز

 می روی به ره خویش و من گم می شوم

 و باز هم روزهای سخت و طولانی  گم شدن

 می خواهم خلاص شوم  از این فکر آشفته

 می خواهم دوباره رازی  دیگر را تجربه کنم

 و باز قصه تکراری همیشگی

 هر کس به سوی مقصد خویش

 تنها می مانم و زخم خورده و شکسته

 باید بدانم که راز تمنای عشق چیست

 چیست این تکرار  که من مدام می خواهمش

 من مدام می روم  راهی را تا نیمه هایش

 به مقصد نمی رسم هرگز

 و باز راهی تا نیمه و برگشتی دوباره

 نمی دانم مقصدم چیست

 و نمی دانم راز این تکرار چیست

 راهی که من مدام تکرار می کنم

 این مسیر را شاید هزار بار رفته ام

 چه می شود مرا

 انتهای این قصه چیست

 قصه گم شدن من در بی راه های

 مسیری برای عشق

 معنی عشق را هم حتی نمی فهمم

 می خواهم این بار بایستم

 می خواهم ایستادن را  برای اولین بار تجربه کنم

 شاید بشکنم  شاید بخشکم

 اما برای همیشه می خواهم  که بایستم

 



تاريخ : دوازدهم مرداد 1393 | 23:10 | نویسنده : مهرزاد |
صدای باد می آید تو رفته ای.


پنجره ها را می بندم

 

و در گوشه انزوای تنهایی ام برای کودک بی قرار دلم قصه عشق را می خوانم.

 

 بهانه ات را می گیرد  به پیراهنی آرامش می کنم   پیراهنی که هنوز بوی عشق می دهد.

 

در کوچه باد می آید  و من نگران شاخه های ظریف درختانم .

 

نگران رهگذرانی که سرگردانند

 

 نگران کودکی که شمع می فروشد

 

 نگران پسر بچه خیابان گردی که باد فال هایش را به یغما می برد

 

نگران مردی که دستان خالی از عشقش  نمی گذارد به خانه بازگردد

 

 نگران زنی که بی پناهی  او را به کوچه های غربت و بی کسی می کشد

 

 نگران دخترکی که از تقدیر خود فرار میکند.

 

  باد هیاهویش بلندتر می شود و لالایی من   شبیه چیزی به فریاد... 

 

می ترسم  مرگ نزدیک می شود   خودش را به پنجره می زند.

 

باد می خواهد او را به من برساند  و من از این وصال می ترسم.

 

کودک تنهای دلم  از ترس به خود می لرزد.

 

لالایی ام  تمام می شود.

 

 گویی پایان قصه عشق همین جاست.

 

  مرگ گونه های تنهایی ام را خواهد بوسید.

 

 نگرانی ها به پایان می رسد.

 

گویی اینجا پایان خط است.

 

 یک نفر فردا روی شانه های خسته عشق

 

  راهی دورترین نقطه شهر می شود.

 

دور می شود خاک می شود و فراموش می شود... 

 

 

    

 



تاريخ : سی ام تیر 1393 | 23:25 | نویسنده : مهرزاد |

در بهاري زيبا كه خداوند در احساس جهان جاري بود

 و درختان پر از انگيزه براي بودن

 من و تو مست بهار  روي آن نيمكت زير چنار

 هر دو چشمانم خيس و دو چشمانت شاد

 با صدايي آرام   توي گوشم گفتي دوستت خواهم داشت

 من به تو خنديدم و تو سرمست تر از گنجشكان

باز در گوشم گفتي آرام

"فاش مي گويم و از گفته خود دلشادم ،

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

سيل شد اشكانم و فقط باريدم

 تو ولي مي خنديدي به همه دلهره هاي

من و چشمان پر از سيلابم

من برايت خواندم  دوستت خواهم داشت

 بيشتر از همه آدم ها  بيشتر از دنيا  بيشتر از همه ثانيه ها

 رعد و برقي زد و باران باريد

خيس باران بهار و دو چشمانم خيس

 و تو آرام به من مي گفتي  دوستت خواهم داشت

من به تو خنديدم و تو فرياد زدي  دوستت خواهم داشت 

 لحظه ها بگذشتند  روزها از پس هم

 و تو هر روز به من مي گفتي  دوستت خواهم داشت

 و دل كوچكم آرام فقط مي باريد

 و تو لبخند به چشمان سياهت

  و دلت قرص تر از ماه ، به من مي گفتي

 مهربانم ، دوستت خواهم داشت

 چند سالي بگذشت

 همه گنجشكان مست  و دو چشمانم خيس

 مي نشينم بي تو  روي آن نيمكت زير چنار

 خبري از تو و چشمانت نيست  خبري از لب خندانت نيست



خسته از ثانيه ها  باز دنبال همان دوستت دارم ها



تو كجايي امروز كه بگويي دوستم خواهي داشت

 
راستي دوستم داري يا خواهي داشت؟



من ولي دوستت مي دارم  بيشتر از همه آدم ها

 
بيشتر از دنيا  بيشتر از همه ثانيه ها

 

 images.jpg

 



تاريخ : هفدهم تیر 1393 | 21:8 | نویسنده : مهرزاد |

باز امشب چشم به آسمان دوخته ام

 

باز امشب گوش به صدای بال کبوتران می سپارم

 

 تا شاید ٬ صدای بال تو را هم بشنوم

 

باز امشب تمام حرف ها و درددلهایم

 

را در قفس سینه ام محبوس کرده ام...


خیلی وقت است که دیگر به خوابم نمی آیی


خیلی وقت است که شبانگاهان گلهای بالش من

 

 رنگ اشک به خود می گیرند

 

رفتی ...خیلی زود ...بدون هیچ خبری ...

 

تنها یادگار من از تو ٬ نقش غروبی است

 

که تو را با خود برد...


باغ زندگی ام خزان شد اشک چشمانم خشک شد

 

سکوتم رنگ بغض گرفت

 

تو رفتی   خیلی زود ...

 

من پروازت را با حسرت به تماشا نشستم

 

من هم آغوشی فرشتگان با تو را به قاب گرفتم

 

من مسیر معراجت را تا  نزدیکی ستارگان ٬ دنبال کردم

 

تو رفتی و من به همزبانی آینه ها عادت کردم

 

تو رفتی و گوش من دیگر آواز زندگی را نشنید

 

تو رفتی و دستانم سرد شد...

 

دنياي من! آخرین خیال نگاهت را در قلبم به یادگار دارم

 

خوشحالم که لبخند می زنی ...

 

دنياي من!  بیا و ببین که قلب من برای دیدنت پرپر می زند

 

بیا و ببین که غم ندیدن تو  چه بر سر شبهایم آورده است

 

بیا و ببین که دیگر هیچ ستاره ای  به من لبخند نمی زند

 

بیا و ببین که احساسم را نامهربانان به غارت بردند

 

بیا که خیلی وقت است دلتنگ چشمانت هستم

 

باز امشب من ام و خیال تو

 

می خواهم فردا آن خاکی که تو را

 

 در آغوش گرفته است ٬ اشکباران کنم...

 

می خواهم فردا بیایم و به خاک  التماس کنم که رهایت کند...

 

می خواهم فردا به سوگ  دومین سالگرد عروجت بنشینم.

 


دنياي من!  می دانم که این اواخر خیلی دلتنگ شده بودی

 

می دانم...دیگر بازی بس است!

 

من نتوانستم پیدایت کنم!اصلا من باختم!

 

باز هم تو بردی!بیا بیرون... بگذار اینبار من قایم شوم...

 

اصلا این بازی خوب نیست!  بیا یه بازی دیگه کنیم!!!

 

باز هم گوش می سپارم  شاید صدای بالهایت را بشنوم...

 

images.jpg



تاريخ : سی ام خرداد 1393 | 10:35 | نویسنده : مهرزاد |

می خواهم مدتی با خودم قهر بکنم

 

و این آلوده سالهای سال را  به حال خویش رها کنم.شاید باز به خود آید

 

واین چنین آسیمه سر،خود را  به خمار نگاهی نبازد.

 

این همه شهر آشوبی  و این همه دیوانه سری  از وسعت ظرف تحمل من فزونتر است.

 

من کم آورده ام.من جلوی این دل غول آسا  که از غم دنیا سیر نمی شود  کم اورده ام!

 

می خواهم یک شکم سیرآرامش بخورم  می خواهم یک لیوان پرسکوت سر بکشم.

 

از همه خسته ام!انگار برای همه تا لحظه  گفتن "دوستت دارم" معنا داشته باشی

 

و بعد از آن قصه هاست که مکرر می گردند.  و روی هاست که از تو برگرداننده می شوند.

 

می خواهم مدتی با مردم زمانه قهر کنم.  و به کارهای کثیفشان بیندیشم.

 

شاید من هم مثل آنها وارد این بازی گردم.

 

این کابوس هر روزه من  به مشتی آب از سر من نمی پرد.

 

این کابوس نیازمند سیلی محکم مادرم است.

 

تا از آن برخیزم و به خود خودم باز آیم.

 

آه امشب ،یلدای تابستانه من است  گویی شب، هزاران شب تاریک    را قورت داده باشد!

 

انگار عقربه های ساعت  به صفحه آن چسب شده باشد 

 

گویی حتی خدا آدرس و شماره  خانه دل من را   موقع آمدن در جوی آب انداخته باشد!

 

نمی دانم گویی همه زنگ ها زنگ زده باشند  و همه صداها صامت گشته باشند.

 

هر چه است من امشب کم آورده ام!  و به هر گوشه اطاقم که می نگرم خالیست!

 

خالی مثل گورهای رزرو شده ای که   لحظه رسیدن جسدی را انتظار می کشند.

 

و هر عکس آویخته شده در آن  یاد آور طناب داریست که روزانه این مردم

 

 بر گردن قلوب یکدیگر می آویزند.

 

امشب حتی به آیینه جلوی خودم هم نگاه نمی کنم

 

که از خودم می ترسم.

 

از چهره رنجور خود که هر روزی خطی  دگر برآن کشیده می شود بیزارم.

 

و می دانیدآنقدر با خودم قهرم  که حتی نمی خواهم ریخت خودم را ببینم.

 

می خواهم بخوابم شاید باز خواب کابوس ببینم

 

  -هر چند ترسناک_تا از این کابوس واقعی زندگی  ساعاتی شاید رهایی یابم.

 

از این مردمی که جور آنها تمام  کابوس های کودکی ام را زهر ترک می کند.

 

آه!امشب چقدر ازرویای آرامش بخش تو دورم!

 



تاريخ : شانزدهم خرداد 1393 | 16:32 | نویسنده : مهرزاد |
سلام لطف کنین آپهای اخیرمو بخونین بعد درباره غیبتم قضاوت بنمویین.بخدا دلم واسه همتون تنگ شده.به دلیل تغییر محل سکونت ای دی اس ال فعلا ندارم.با گوشی به بلاگفا هایی ها هم نمیشه کامنت داد.فقط میتونم کامنتاتون رو زیرنویس کنم.البته یه وب دیگه تو لوکس بلاگ زدم که هنوز سر و شکل واقعی نگرفته.ولی با بلاگفایی ها فقط میشه کامنتا رو زیروویس کرد.شک نکنین بعد رفع مشکل تلافی میکنم.هرکی دوس داشت حذفم کنه بکنه ولی صبر بنبویید.در ضمن دوستای واقعی روشناختم که یه درصدم نشداین همه سر میزدم و کامنت میدادم.....ای روزگار.خپل تو چرا؟سیمین کجایی؟فاطمه ممنون و...........ولی تورو خدا اول متن رو بخونین بعد قضاوت کنید.همتون رو دوس دارم.فعلا بای آجی ها و داداشای گلم.

تاريخ : ششم اردیبهشت 1393 | 9:34 | نویسنده : مهرزاد |